چکیده
دنیای امروز دنیایی است که بر پایه ارتباطات و کنش واکنش های ملل جهان بر قرار گردیده است.این کنش و واکنش ها که در قالب معادلات جهانی ومنطقه ای متبلور گردیده است،تشکیل نظام بین الملل کنونی را داده است.در نظام بین الملل حفظ منافع ملی وچگونگی به دست آوردن آن از اهمیت ویژه ای برخوردار است.تشکیل ائتلافات و اتحادیه های مختلف و ایجادبلوکهای سیاسی واقتصادی برای رسیدن به این هدف صورت می گیرد.در سیاست دوست ودشمن دائمی وجود ندارد تنها منافع دائمی است که می توانبا اتکای به آن دوستان واگرچه فرانسه در زمرة كشورهایی محسوب می‌شود كه از قابلیت اقتصادی و نقش سیاسی گسترده‌ای برخوردار است امّا واقعیت‌های خاورمیانه‌ای بیانگر آن است كه ایران دارای جایگاه ژئوپلیتیكی ویژه‌ای بوده و به همین دلیل فرانسویان نگرش ویژه‌ای نسبت به ایران در شكل‌بندی قدرت خاورمیانه‌ای دارند.
بررسی روابط ایران و فرانسه می‌تواند جلوه‌هایی از تعامل سازنده كشورهای مطقه‌ای با قدرت‌های مؤثر بین‌المللی را به نمایش گذارد. این امر را می‌توان به عنوان نشانه‌ای از ضرورت‌های وابستگی متقابل بین كشورهایی دانست كه از جایگاه بین‌المللی متفاوت برخوردار بوده، امّا می‌توانند نقش هم تكمیلی ویژه‌ای را ایفا نمایند.
به همانگونه‌ای كه ایران نیازمند مشاركت اقتصادی و استراتژیك با فرانسه می‌باشد، آن كشور نیز از انگیزه‌های لازم برای گسترش همكاری‌های سازمان یافته با ایران برخوردار است.
به طور كلی ایران را می‌توان از جملة كشورهایی دانست كه می‌تواند نقش چالش‌گر را برای سیاست‌های هژمونیك آمریكا ایفا نماید. در این شرایط طبیعی به نظر می‌رسد كه همكاری گرایی اروپا به ویژة فرانسه با ایران منجر به افزایش قابلیت‌های اقتصادی و استراتژیك هر دو كشور می‌شود
در این گزارش تلاش شده است تا روابط ایران و فرانسه در چارچوب مؤلفه‌ها و ضرورت‌های سیاسی و اقتصادی ذیل مورد بررسی قرار گیرد:
1-چگونگی روابط ایران و فرانسه در چارچوب تاریخی مورد توجّه قرار گرفته است.
2-قالب‌های نظری حاكم بر روابط ایران و اروپا تنظیم شده است.
3- جهت‌گیری‌های سیاست خارجی ایران تبیین شده است.
4-جایگاه فرانسه در اتحادیه اروپاونظام بین الملل تبیین شده است.
5- شكل‌بندی‌های تعامل سازنده در روابط ایران و فرانسه لحاظ گردیده و نشان داده شده است كه چگونه می‌توان زمینه‌های لازم برای منافع مشترك را ایجاد نموده و از ظهور تضادهای استراتژیك اجتناب به عمل
آورد.
مقدمه
فرانسه یكی از بازیگران مؤثر در سیاست بین‌الملل می‌باشد. روابط ایران و فرانسه در دوران‌های تاریخی مختلفی وجود داشته است. نقطة اوج روابط ایران و فرانسه مربوط به اوایل قرن نوزدهم به ویژه در دوران بعد از انقلاب كبیر فرانسه می‌باشد.

در این دوران روسیه جنگ‌های اولیة خود علیه ایران را به انجام رساند. فرانسه و روسیه در وضعیت تعارضی قرار داشتند. به همین دلیل فرانسه در حمایت از سیاست اقتصادی و امنیتی ایران ایفای نقش نمود.
موج دوّم همكاری‌ها مربوط به نیمه دوّم قرن نوزدهم می‌باشد. در این دوران فرانسه در شرایط بازسازی امپراتوری خود قرار داشت. امّا بعد از شكست 1870 فرانسه (ناپلئون سوّم) از ویلهلم اوّل نفوذ و قدرت اروپایی آن كشور كاهش یافت و در نتیجه نقش محدودی در روابط با ایران ایفا نمود.
موج سوّم روابط ایران و فرانسه مربوط به دوران بعد از جنگ جهانی دوّم می‌باشد. در این دوران فرانسوی‌ها از الگوی گسترش همكاری‌های اقتصادی و فرهنگی با ایران استفاده كردند. فرانسه تلاش داشت تا موقعیت آمریكا و انگلستان را در ایران كاهش دهد. به همین دلیل نقش فرهنگی و اقتصادی مؤثری را در روابط با ایران عهده‌دار شد. دوگل در دهة 1950 و 1960 از سیاست‌های مربوط به گسترش همكاری با ایران حمایت به عمل آورد و در نهایت نقش مؤثری را در ایجاد روابط دو جانبه با ایران ایفا نمود.
به طور كلی فرانسه عامل اصلی فعّال سازی همكاری‌های اقتصادی، فرهنگی و سیاسی با كشورهای خاورمیانه می‌باشد. این روند در دوران ژاك شیراك و هم‌چنین در دوران‌های قبل از وی یعنی فرانسوا میتران و ژیسكارد دستن ادامه داشت و روابط ایران و فرانسه گسترش قابل توجهی پیدا نمود. این امر نشان می‌دهد كه ایران در حوزه خاورمیانه نقش منحصر به فردی دارد به همانگونه‌ای كه فرانسه در اروپا از موقعیت ویژه‌ای برخوردار است.
سفر وزیر امورخارجه فرانسه به تهران و هم‌چنین رایزنی آن كشور با ایران در مورد بسیاری از مسائل منطقه‌ای و بین‌المللی بیانگر وزن مخصوص ایران برای فرانسه و هم‌چنین فرانسه برای ایران است. در این میان می‌توان شاخص‌های متفاوتی را در تبیین روابط دو كشور مورد ملاحظه قرار داد. در این ارتباط نمادهای همكاری ایران و فرانسه را می‌توان در ارتباط با گزینه‌هایی از جمله منطقه‌گرایی، چند جانبه­گرایی و هم‌چنین كاهش نفوذ آمریكا در خاورمیانه دانست. در حالیكه جلوه‌هایی از تعارض ایران و فرانسه را می‌توان در رابطه با موضوعاتی از جمله حقوق بشر در ایران، فرآیند صلح خاورمیانه و هم‌چنین فعالیت‌های هسته‌ای ایران مورد توجّه قرار داد. از آنجایی كه روابط بین‌الملل تابعی از همكاری و تعارض می‌باشد، می‌توان شاخص‌های یاد شده در روابط دو كشور را به صورت تفكیك شده مورد بررسی قرار داد.این نوشتار به بررسی سیاست خارجی ایران و فرانسه وتاثیر آن برروابط دو کشور می پردازد.
چارچوب نظری
یکی از عوامل مهم در رشته روابط بین الملل فهم عوامل تاثیرگذار بر رفتار خارجی دولتهاست.یعنی اینکه چه عواملی باعث میشودکه بر فرض یک دولت به همکاری یا منازعه باسایر دولتها روی آورد . برای فهم این موضوع تمایز وتشخیص میان سیاست خارجی دولت ها از یک سو و روابط بین الملل از سوی دیگر حائز اهمیت است."سیاست خارجی تحت عنوان کلی نظریه های کنش
[1مورد بررسی قرار می گیرد.


شنبه 24 مرداد 1388

منظور از مباحث فرا نظری در روابط بین الملل چیست ؟

   نوشته شده توسط: حسینی    نوع مطلب :سیاست ،

منظور از مباحث فرا نظری در روابط بین الملل مباحث هستی شناسی (ontological) و معرفت شناسی (epistemological) و روش شناسی است. از لحاظ لغوی هستی شناسی عبارت است از علم یا فلسفه هستی. نورمن بلیكی می گو.ید : هستی شناسی معطوف است به ادعا ها یا فرض های ، رهیافتی خاص در پژوهش اجتماعی و سیاسی ، در باره ماهیت واقعیت اجتماعی و سیاسی- ادعاهایی درباره اینكه چه چیزی وجود دارد؟ آن چیز شبیه چیست ، از چه اجزایی تشكیل شده و این اجزا چه ارتباط یا اندر كنشی با یكدیگر دارند؟ هستی شناسی مربوط میشود به هستی ، به آنچه هست یا وجود دارد. در واقع چه چیزی وجوددارد كه بتوانیم در مورد آن شناخت حاصل كنیم ؟ در بخش هستی شناختی ما به مباحث ساختار- كارگزار ، نقش افكار و تصورات در شكل دادن به نتایج یا پیامد های سیاسی و میزان جدایی نمود و واقعیت می پردازیم .
معرفت شناسی نیز عبارت است از علم یا فلسفه شناخت . به گفته بلیكی معرفت شناسی معطوف است به ادعاها یا فرض هایی در باره شیوه هایی كه كسب شناخت در مورد واقعیت را امكان پذیر می كنند. به عبارت دیگر اینكه اگر هستی شناس می پرسد كه چه چیزی برای شناختن وجود دارد ؟ پرسش معرفت شناس این است كه شرایط كسب شناخت در مورد آنچه كه وجود دارد چیست؟ یا به عبارت دیگر ما چگونه می دانیم چیزی را كه میدانیم ، میدانیم .یا چگونه می توانیم در باره تبیین های سیاسی رقیب و متعارض داوری و از یكی از آنها دفاع كنیم.
روش شناسی نیز مربوط میشود به گزینش شیوه تحلیل و طرح پژوهش كه بنیاد و طرح پژوهش كه بنیا د و چا ر چوب پژوهش را تشكیل می دهد. بلیكی می گوید كه روش شناسی عبارت است از بررسی این موضوع كه پژوهش را چگونه باید پیش برد و چگونه پیش می رود. خلاصه اینكه هستی شناسی مربوط میشود به ماهیت دنیای اجتماعی و سیاسی ، معرفت شناسی مربوط می شود به آنچه می توانیم در مورد دنیای مورد نظر بدانیم و روش شناسی مربوط میشود به اینكه چگونه می توانیم آن شناخت را كسب كنیم .
اهمیت هستی شناسی از آن جهت است كه اگر چه وجه تبیینی یك نظریه را تعیین نمی كند اما در آن محدودیت ایجاد می كند . در واقع پاسخ ما به مساله هستی شناسی محتوای تحلیل سیاسی را كه می خواهیم انجام دهیم به میزان چشمگیری تعیین می كند .این مفروضه ها به باور های اصلی در مورد سرشت قوام بخش واقعیت اجتماعی و سیاسی ،یعنی اصلی ترین اندیشه ها در باره جوهره چیز ها مربوط شده و شكل می دهد .در واقع هستی شناسی به معرفت شناسی شكل می دهد و این دو جدای از یكدیگر نیستند .اهمیت پرسش های مر بوط به هستی شناسی و معرفت شناسی در روابط بین الملل از آن جهت است كه اگر ما دو پرسش فوق را با هم تركیب كنیم به پرسش مربوط به خود علم سیاست می رسیم : ماهیت و هدف علم سیاست و روابط بین الملل چیست ؟ و به این ترتیب شان و جایگاه علم سیاست را مشخص می كنیم . و از طریق همین پرسش هاست كه نظریات مختلف در روابط بین الملل شكل می گیرد .
مهمترین اختلافات در حوزه هستی شناسی عبارتند از : اول اینكه جهان اجتماعی چیست؟چیزی خارج از نظریه های ماست یا ما جهان اجتماعی را می سازیم ؟در این مود دو نظریه وجود دارد . دیدگاه مادی محور و دیدگاه معنا محور . دیدگاه اول معتقد است كه موجودیتهای اجتماعی اعم از ساختارها و كنشها مستقل از برداشتها و فهم انسانی هستند .و واقعیات مادی مهمترین مورد برای بررسی ومشاهده هستند. دیدگاه دوم ومعتقد است كه ساختار ها و نهادها و كار گزاران جنبه ذهنی و گفتمانی دارند و جدای از فهم انسانی و جود ندارند .بنابر این ما در جهانی زندگی می كنیم كه فقط انگاره ها مهم هستند و می توان آنها را مطالعه كرد.البته یك دیدگاه میانی نیز وجود دارد كه موجودیت های اجتماعی هم بعد مادی دارند و هم جنبه گفتمانی. یعنی در مطالعه پدیده های اجتماعی باید هم به ساختار های مادی توجه داشت و هم به ساختار های معنایی . مورد بعدی سرشت كنشگران است . از منظر سنتی در علوم اجتماعی ساختار های مادی هستند كه به كنشگران و كنشها شكل می دهند و این هویتها كم و بیش ثابت و یكسان تلقی می شوند. اما پسا ساختار گرایان یا سازه انگاران رادیكال معتقدند كه سوژه ها برساخته های اند كه رویه های گفتمانی به آنها شكل می دهند. بنابراین رویه های گفتمانی اند كه واحدهای بنیادین واقعیت و تحلیل ،یعنی واحدهای پایه هستی شناسی ،را شكل می دهند.
مورد بعدی تقسیم بندی میان فرد گرایی و كل گرایی است كه در مورد برداشت نظریه از رابطه میان ساختار های نظام و كار گزاران انسانی یا به اصطلاح مشكل ساختار- كار گزاردر سطح هستی شناسی است.اگر تقدم با دولتها باشد ما با فرد گرایی روبروییم اگر با نظام باشد با كل گرایی سرو كار داریم كه هر دوی آنها دچار تقلیل گرایی هستی شناختی هستند.در مقابل یك دیدگاه میانه وجود دارد كه معتقد است ساختار و كار گزار هر دو به طور متقابل به یكدیگر قوام وتعین می بخشند. مورد بعدی این است كه كنشگران نظام را چه واحدهایی تشكیل می دهند. دولتها هستند یا افراد ،جنبش های اجتماعی ،سازمان های غیر دولتی و...را می توان كنشگر دانست. و در این حالت نظریه های دولت محور در مقابل نظریه های فرا ملی گرا یا كثرت گرایی قرار می گیرندكه بر تعدد بازیگران در نظام بین الملل تاكید دارند.
درمورد معرفت شناختی نیز اختلافاتی وجود دارد .بین كسانی كه معتقدند می توان واقعیت را به طور مستقل شناخت و نسبی گرایان كه منكر شناخت حقیقت هستندودر واقع منكر معرفت شناسی اند. قائلان به شناخت یا همان اثبات گرایان خود به دو دسته تقسیم می شوند: خرد گرایی و تجربه گرایی. كه گروه اول بر توانایی خرد انسان در فهم واقعیت تاكید دارند و گروه دوم تنها را شناخت را ، شناخت تجربی حاصل از مشاهده می دانند.با انتقاداتی كه از اثبات گرایان و استقرا گرایان شد ، حلقه وین و اثبات گرایی منطقی مورد نظر آنها به وجه غالب در فلسفه علم تبدیل شد.و مدل نومولوژیك-قیاسی یا فرضی قیاسی همپل و ابطال گرایی پوپر و تاكید آن بر عدم امكان اثبات واقعیت در چار چوب بنیانهای شناختی علم گرایی باقی ماندند.
اما خود علم گرایی و ادعای آن در مورد شناخت حقیقت با چالشهای مختلف در حوزه فلسفه مواجه شد . از جمله این چالش ها می توان به طرح بازی های زبانی از سوی لود ویگ ویتگنشتاین و مباحث كوهن مبنی بر مبتنی بودن علم بر پارا دایم های خاص و قیاس نا پذیری پارا دایم ها بر اساس معیار های درون علمی و در نهایت چالشهای نسبی گرایانه تر و رادیكال تر پسا ساختار گرایانی چون میشل فوكو و دریداو تاكید آنها برگفتمانی بودن شناخت و در نتیجه نسبی بودن آن اشاره كرد


شنبه 24 مرداد 1388

پس از پست پوزیتیویسم

   نوشته شده توسط: حسینی    نوع مطلب :سیاست ،

پوتوموكو معتقد است كه جریان خود فهمی از تئوری روابط بین الملل اشتباه است و گرفتن یك دید گاه میانه بین پوزیتیویسم و پست پوزیتیویسم غیر قابل قبول است چون این دو دیدگاه در بسیاری از موارد مشترك هستند.و اتخاذ یك دیدگاه میانه بین دو دیدگاه مشكل ساز دیدگاه ساده تری را به وجود نمی آورد. باید یك تحلیل فرا نظری از دو دیدگاه فوق انجام دهیم ما نشان میدهیم كه دو دید گاه فوق ریشه در دیدگاه فلسفی ضد رئالیسم دارند.این دیدگاه نیز نتیجه دیدگاه فرانظری كانتی بشری است كه مشكل اصلی در روابط بین الملل از زمان شكل گیری اثبات گرایان معاصر ، سازه انگاران و پسا ساختار گرایان است. و برای غالب شدن بر این مشكل اصلی ، واقعتها را از طریق فلسفه رئالیستی انتقادی دو باره احیا می كنیم. كه می تواند به ما كمك كند كهئاز برخی از مشكلاتی كه مكاتب مختلف روابط بین الملل با آن روبرو هستند فراتر رویم.
برای مدت زمانی طولانی اثبات گرایان از سوی باز اندیش گرایان و پسا ساختار گرایان مورد انتقاد قرار می گرفتند. برای آنها پوزیتیویسم نه از تنها از نظر هستی شناسی و معرفت شناسی ناقص بودند بلكه مسئول بسیاری از نا هنجاریها ی اجتماعی و فجایع سیاسی در جهان مدرن بودند.نویسند ه معتقد است كه این دو دیدگاه در جز یی ترین موارد برخی از ارزش های مشتركی را با خود حمل می كنند. بنابر این باید یك دیدگاه حد وسط را برای حل مشكل این دو دیدگاه اتخاذ كرد كه سازه انگاری مناسب ترین دید گاه به نظر میرسد.
در دهه 1980دیدگاهها گرایش داشتند به سمت مناظرات میان نئو لیبرالها و نئو رئالیستها و موجی از ماركسیسم به عنوان راه سوم .كه در مباحث هستی شناسی و معرفت شناسی با یكدیگر مناظره می كردند. در دهه 1990 سازه انگاران به عنوان دیدگاه میانه ظاهر شدند.آنها مفاهیم اثبات گرایان را در در حوزه معرفت شناسی به چالش كشیدند.آنها از عقل گرایی محض اثبات گرایان و انكار متد های علمی توسط پسا اثبات گرایان انتقاد كردند.و بر مسائل هستی شناسی و معرفت شناسی تاكید كردند.
پوتوموكو معتقد است كه هر گونه جریان معرفت شناسی بدون در نظر گرفتن مسائل هستی شناسی یك ریسك ودوباره تكرار كردن اشتعباهات قبلی است.وی پیشنهاد می كند كه رئالیسم انتقادی می تواند بسیاری از تحولات مهرفت شناسی اخیر را توضیح داده و در عین حال به صور همزمان بر موضوعات هستی شناسی نیز تاكید كند. رئالیسم انتقادی نكات مهم تعداد زیادی از تئوری های روابط بین الملل را كه به بن بست رسیده اند را معین می كند. و هم چنین از طریق سازه انگاری نیز می توان برخی از مشكلات مهم در تئوری های معاصر روابط بین املل را تو ضیح داد.

او توضیح می دهد كه اثبات گرایی و پسا اثبات گرایی ریشه در مناظره فلسفی ضد رئالیسم داشته و ساختاری مشترك دارند .و اشاره میكند به كانت و هیوم و مكتب خرد گرایی. انسان ها موجوداتی اجتماعی كه در تعامل با دیگران هستند.اثبات گرایان معتقدند كه ارزش از واقعیت جداست و حقیقت را می توان از طریق تجربه و مشاهده به دست آورد. او توضیح میدهد كه ساختار ضد رئالیسم در واقع از آنچه كه ما مشكل اصلی روابط بین الملل می نامیم ریشه گرفته استو یك فهم مشترك را از تئوری های روابط بین الملل ایجاد كرده است. و مكتب رئالیسم انتقادی یك هستی شناسی جدیدی را برای روابط بین الملل ایجاد می كند.
وی همچنین معتقد است كه اثبات گرایان و پسا اثبات گرایان در برخی از مواردمشترك هستند . به عنوان مثال در زبان و استفاده از آن به عنوان یك گفتمان مشترك درحقایق معرفت شناسی و ارزش ها و حقایقی كه ما می توانیم در آنها شواهدی از ساختار های مشترك بیابیم. در واقع یك سری از موضوعات اساسی وجود دارد كه ظا هرا این دید گاههای مخالف را به هم وصل كرده است.
یك انتقاد رایج پسا اثبات گرایان این است كه ما باور كنیم یك جهان بیرونی وجود داردو ما جدای از آن هستیم. آنها معتقدند كه سوژه و ابژه هر دو ساختار جامعه شناسی زبان هستند و جدای از هم وجود ندارند. از نظر واتز آنچه كه ما فكر می كنیم حقیقت است در واقع خودش یك ساختار مفهومی پیچیده است كه در طول زمان دو باره باز سازی شده است. حقیقت مورد نظر نیز توسط سازمانها و بخش های خودمان كه قابل دسترس هستند ایجاد شده است.
همچنین از لحاظ هستی شناسی اثبات گرایان و فرا اثبات گرایان در ساختا ر متافیزیكی خود مشترك هستند.برای اثبات گرایان حقیقت در واژه هایی كه قابل تجربه هستند تعریف شده است و برای پسا اثبات گرایان حقیقت در واژه های زبانی و مناظرات وجود دارد. آنچه كه ما می توانیم به عنوان واقعیت تلقی كنیم همیشه از خط ، نشانه ها یا برخی از خصلتهای انسانی به وجود وی آیند.و یا در یك فلسفه انسان مدارانه وجود دارند. پسا اثبات گرایان تمایل زیادی به شالوده شكنی و به چالش كشیدن انگاره های ترقی و عقلانیت اثبات گرایان دارند.
آنها جدایی واقعیت و ارزش را نمی پذیرند و بر اجتماعی بودن واقعیت وبر نقش معنا و گفتمان در تعاملات انسانی تاكید دارند.بعد پوتوموكو به ویژگی های رئالیسم انتقادی اشاره كرده است.از دیدگاه رئالیسم انتقادی جهان تشكیل شده است نه فقط از وقایع روابط دولتها، تجربیات ، نقشها و مناظرات هم چنین تشكیل شده است از ساختارها ، قدرتها و و گرایشاتی كه وجود دارند ، خواه شناخته شده باشند یا اینكه آنها را از طریق تجربیات و و مناظره بشناسیم. كه این عناصر كمك می كند به ما برای درك وقایع و تجربیات . همچنین برای واقع گرایی انتقادی تفاوت سطوح هر مرحله جدای از یكدیگر است .یهنی آنچه كه ما معنی می كنیم هست اگر چه هر سطح به خودش قدرتها و گرایشات خاصی را اختصاص دهد اینها همیشه در تجربیات قابل مشاهده نیستندیا حتی قابل تشخیص.علم در این دیدگاه یك فرایند قیاسی نیست كه تلاش كند تا پیوستگی وقایع ثابت را پیدا كند اما یكی از اهداف آن تعیین و روشن كردن ساختار ها ، قدرتها و گرایشات ساختارها در جریان وقایع است.
به طور خلاصه می توان گفت كه رئالیسم انتقادی متعهد است به هستی شناسی رئالیسم ، مهذفت شناسی نسبیت گرایی و نقادی خرد گرایان. موضوعات رئالیسم انتقادی برای ساخت روابط بین الملل موارد زیر هستند.
_ فر ضیه های غیر قابل قیاس . رئالیسم انتقادی با پست پوزیتیویسم در تعهد به تكثر گرایی معرفت شناختی و روش شناسی مشترك هستند.هنوز فرضیه های غیر قابل قیاس تهدید می كنند رهیافت های چند پارادیمی نو ظهور را. در واقع بسیاری از فرضیات ناقص از همین مشكل اصلی روابط بین الملل ریشه می گیرند.
_علیت در واقع علیت در روابط بین الملل چیست ؟ رئالیسم انتقادی معتقد است كه بین علت و دلیل رابطه وجود دارد وانسان ها به دلیلی عملی را انجام می دهند و بین فهم و تبیین رابطه وجود دارد و جدایی بین بینش و تفسیر وجود ندارد.و توجه به ارتباط و پیوستگی بین این دو دارد. درواقع باید نوع مشاهده تجربیات كنترل شده باشد.
_ ساختار _ كارگزار: مساله اصلی ساختار
گار گزار این است كه حقیقت بدیهی ماركس را حفظ كند. انسان تاریخ خود را می سازد امادر محیط خود حق انتخاب ندارد.این موضوع از اهمیت زیادی در مكاتب روابط بین الملل برخوردار است و مساله ساختار
كار گزار در قلب خود یك مساله هستی شناختی را در جهان اجتماعی و روابط متقا بلشان دارد.از این مساله هستی شناسی مساله معرفت شناسی و روش شناسی نیز بیرو ن می آید. هستی شناسی به كار گزاران و ساختار ها و روابط بین آنها می پردازد.و معرفت شناسی نیز به نوع نگرش به این ساختارها و اهمیت هر كدام از آنها می پردازد.
.. در واقع ما می توانیم یك سی فرضیات مقدماتی بگیریم مبنی بر اینكه دلیل قدرتمند تر شدن یك ساختار
كار گزار در تغییرات و تحولات چیست. هم چنین ما می توانیم فرض كنیم كه نهادها یی همانند دیپلماسی و قوانین بین المللی به عنوان یكی از فاكتور های تعیین ئكننده در طول تاریخ دست نخورده و مستقل باقی مانده اند . در مساله ساختار
كارگزار به رابطه بین كارگزار و محیط اجتماعی و تاثیر این دو بر یكدیگر تاكید زیادی می شود. به طور كلی بازیگران، اقدامات ، نقش ها ، منابه و عملكردها در جهان اجتماعی با یكدیگر در ارتباط هستند.
- ارزش و حقیقت . در این مورد رئالیسم انتقادی از سایر رهیافت ها بسیار رادیكال تر است. از دیدگاه پوزیتیویسم حقیقت از ارزش جدا است .كه این موضوع از هیوم گرفته شده است.این دیدگاه مورد چالش قرار گرفته است توسط پست پوزیتیویستها. كه هیچ جدایی بین حقیقت و ارزش وجود ندارد اگر چه دلایل علت انجام عملی هستند اما ساختار اجتماعی یك تعیین كننده واقعی است. در هر دو مود وضعیت دلیل و علت اصلی اقدامات و واكنش ها است . اگر چه سیتم اجتماعی باز است اما احساسات یك عامل تاثیر گذار در روابط بیرونی ودرونی ودر كیفیت آنهاست. تفاوت در علیت ها درواقع در نوع وقایع ، گرایشات و فراینها تاثیر گذار است.
- سطوح تحلیل . قبل از مقاله ونت در مورد فرد گرایی و كل نگری در روابط بین الملل یك سری مناظراتی در باب سطوح تحلیل وجود داشتند. بعد از آن هم منظراتی در مورد ارتباط بین ساختار
كار گزار و سطوح تحلیل وجود داشت. رفتن به سمت تحلیلی قویتر دو راه پیشنهاد می شود.
اول یك نگاه هستی شناسی به كار گزار و مباحث آن اما نه تقلیل دادن به ارتباط متقابل با یكدیگر و دوم كه وجود دارد یكسری لایه های هستی شناسی در واژه ظاهری آن. در سطوح تحلیل بر اساس تاثیر گذاری ساختاغر بر كارگزار یا بلعكس سصوح تحلیل فرق میكند نگرش كل گرایانه یا فرد گرایانه یا یك دیدگاه متقابل كه معتقد است كه ساختار و كار گزار هر دو در تعامل متقابل هستند و بر یكدیگر تاثیر می گذارند.و به یكدیگر شكل می دهند.
در نهایت اینكه دو گانگی میان پوزیتیویسم و پست پوزیتیویسم ماهیتی طبیعی در مناظرات بین پارادایمی دارد.پوزیتیویسم ها علامه مند هستن به كانت و قلمرو او و پسا ساختار گرایان نوع دیگری را قبول دارند در این بین رئالیسم انتقادی پیشنهاد می كند یك حوزه راحل متفاوتی را.شكی نیست كه آنها بذرهاییرا برای آذیب پذیری خودشان دارندبنابر این ما ادعا نمی كنیم كه دانش ما نا متناهی است. مساله اصلی در روابط بین الملل تشكیل شده است از شروط روزانه ای كه به وجود می آورد امكان تفكر را درباردلیل اقدامات كه حوزه ای از روابط بین الملل است.رئالیسم انتقادی ارائه میكند یك راه ناقص و پر توان را برای خروج از این مساله اصلی. رئالیسم انتقادی روشن میكند ماهیت نامنسجم نگرش دوجهانی كانت و شیوه موجود در این دو گانگی را و یك دیدگاه را برای تمام موضوعات كلیدی كه روابط بین الملل را تشكیل می دهند ارائه می كند. رئالیسم انتقادی جامعه را به عنوان یك موجود در حال ظهور می بیند كه جنبه های مادی و آرمانی را با هم دارد و بنابر این تلاش می كندتا این موضوع پیچیده را حل كند. و پیشنهاد میكند كه باید یك نگرش مادی گرا و آرمانی با هم داشته باشیم .یك كل كه لازم استت به عنوان یك سیستم درست با همه اتصالات ضروری مر بوط به آن و نه به عنوان یك را ه حل مقطعی و گذرا بررسی شود. ریالیسم انتقادی جهان مناظرات اخلاقی و فرایندهای واقعی را دوباره به هم متصل می كند و مشخص میكند كه چگونه در این جهان به عنوان یك نتیجه از دانشی كه به خود اختصاص داده ایم عمل كرده و اینكه ارزشها چه هستند و آنچه كه می توانیم انجام دهیم مبنی بر اینكه انكار كنیم این واقعیت را یا بپذیریم واقعیت دیگری را و یا از این واقعیت عقب نشینی كنیم.این هست به این مفهوم كه ما نیاز داریم دوباره واقعیت را احیا كنیم از جایی كه آن گمشده است: مشكل اصلی روابط بین الملل


جایگاه قدرت در نظریات سازه انگاری متعارف و سازه انگاری رادیکال

مقدمه
قدرت، نفوذ و اقتدار واژه‌هایی هستند که در دنیای روابط بین‌الملل بسیار کاربرد دارند اما استفاده از آن منحصر به این قلمرو نیست. ما در تمام سطوح زندگی اجتماعی با عامل قدرت سر و کار داریم. قدرت قانونی یا قدرت متکی به زور در صلح بین‌المللی نیز قدرت به صورت دیگری مطرح است مانند قدرت بازدارندگی یا قدرت تهاجمی.
با وجود این سادگی ظاهری، امّا عموماً درک یکسان و هماهنگی از واژه قدرت بین افراد وجود ندارد. برداشت یک سیاستمدار از قدرت با برداشت یک حقوقدان از این کلمه متفاوت است. همین پیچیدگی و ابهام در مفهوم قدرت و گستردگی آن است که موجب جذابیت آن برای اندیشمندان و متفکران گشته و این سؤال مطرح می‌شود که قدرت چیست؟ و آیا می‌توان تعریف واحد و جامعی از آن ارائه داد و شاخه‌های مختلف آن را از هم تفکیک کرد؟
در همین راستا است که نظریه پردازان روابط بین‌الملل برداشت‌های متفاوتی از قدرت و مفهوم آن دارند این پژوهش تلاش دارد تا جایگاه و مفهوم قدرت را در نظریات سازه انگاری متعارف و سازه انگاری رادیکال
[1] مورد بررسی قرار دهد.
قدرت در روابط بین‌الملل
کمتر کلمه‌ای نظیر قدرت را می‌توان یافت که چنین تعاریف وسیع و گسترده‌ای داشته باشد. در دوران مسیحیت و قبل از آن این صفت تنها به خداوند قادر مطلق اختصاص داشت. برتراند راسل می‌گوید: «قدرت همراه با عظمت، برترین آرزوهای نوع بشر و بزرگترین پاداش او بوده و هست.»
[2] بنابراین قدرت از نظر تبارشناسانه[3] و دیرینه شناسانه[4] نیز (آنگونه که میشل فوکو آن را توضیح می‌دهد). مفهومی ماهیتاً جدال برانگیز دارد[5] پیدایش مفهوم قدرت، قدمتی طولانی دارد. برای نخستین بار، هابز، یکی از بزرگترین فیلسوفان عصر مدرنیته، به تئوریزه کردن مفهوم «قدرت» پرداخت. اگرچه قبل از آن ماکیاولی در جایگاه اولین فیلسوف فرامدرنیست، با بهره گرفتن از مفاهیمی هم چون «سازمان» و «استراتژی» به بحث درباره این مفهوم پرداخت، امّا نظریات هابز در مورد قدرت، سایه سنگین خود را بر دامنه هر نوع رویکرد و رهیافتی در این عرصه گستراند. هابز با تکیه بر مقولاتی نظیر «علیت»[6]، عاملیت[7]، شفافیت[8]، مرکزیت[9] (علم و شاه به عنوان ریشه‌های اقتدارگونه عمل)، قابلیت ارائه شوندگی[10]، نقش قانونگذار و اسطوره جامعه سیاسی تلاش کرد که قدرت را بر پایانه‌ای اخلاقی و مبتنی بر شناسایی مشروع ایجاد کند.[11]
بعد از هابز و ماکیاولی اندیشمندان زیادی مقوله قدرت را مورد بررسی قرار دادند. مهم‌ترین نکته در باب قدرت این است که وقتی در مورد آن بحث می‌شود قدرت سیاسی از سایر ابعاد قدرت بیشتر جلب توجّه می‌کند. قدرت سیاسی به این دلیل مهم است که تار و پود سیاست و جامعه را تشکیل می‌دهد و پاسخ به پرسش‌های مربوط به قدرت در جامعه، چیزی جز پاسخ به پرسش‌های مربوط به ماهیت سیاست و فرایند سیاستگذاری نیست. بدون فهم ماهیت قدرت نمی‌توان به بررسی سیاست پرداخت. وبر معتقد است که سیاست تماماً متضمن کشمکش است و قدرت را اینگونه تعریف می‌کند. احتمال اینکه بازیگری در یک رابطه اجتماعی در موقعیتی قرار گیرد که اراده خود را به رغم مقاومت اعمال کند. صرف نظر از اینکه چنین احتمالی بر چه بنیانی متکی است. و مجال یک فرد یا تعدادی از افراد برای اعمال اراده خود حتی در برابر مقاومت عناصر دیگری که در صحنه عمل شرکت دارند
[12].
اما رابرت دال رهیافت دیگری از قدرت ارائه كرده است در نظر او قدرت به معنی كنترل بر رفتار است. مفهوم شهودی او از قدرت این است که:
A بر B تا جایی قدرت دارد که بتواند B را به کاری وادارد که در غیر این صورت انجام نمی‌داد.[13]


ادامه مطلب

شنبه 24 مرداد 1388

فلسفه سیاسی و تئوری روابط بین‌الملل

   نوشته شده توسط: حسینی    نوع مطلب :سیاست ،روابط بین الملل ،

فلسفه سیاسی و تئوری روابط بین‌الملل  دیوید اس یوست

مطالبی که اخیراً توسط مارتین وایت (1972-1913) درباره تاریخ تفکر غرب در ارتباط با سیاست بین‌الملل منتشر شده است فوق العاده مهم هستند. همانگونه که دیوید یوست اشاره می‌کند این طرح‌ها به یک تعداد از سئوالات در مورد آنچه که وایت نسبت می‌خواند و آنچه که موضع خودش در مورد اعتبار آن‌ها بود پاسخ می‌دهد. تحلیل و چارچوب سازماندهی که وایت ارائه می‌کند، نسبت به سایر موضوعاتی که توسط دیگران ارائه شده، واقعیت تاریخی پیچیده و همراه با عدالت و روشنگری بیشتری را تبیین می‌کند.

مارتین وایت همانند آدام روبرتس یکی از متفکران برجستر روابط بین‌الملل انگلیس در میان هم نسلان خود به شمار می‌آید وی در اغلب کارهایش علاقه‌مند به تاریخ استعمارگری بریتانیا بوده است.
وایت تاریخ تفکر غرب در مورد سیاست بین‌الملل را به سر سنت تقسیم بندی کرده است. سه کتاب وی که پس از مرگش منتشر شدند عبارتند از: سیستم دولت در 1977، سیاست قدرت 1978 و تئوری بین‌الملل شه روش 1991.

تحلیل‌های وایت

وایت معتقد است که تئوری بین‌الملل، فلسفه سیاسی روابط بین‌الملل است. او سه دلیل را برای اهمیّت نظریات دولت محوری در فلسفه سیاسی غرب از قرن شانزدهم عنوان می‌کند:
1ـ در طول سال‌های بین قرن چهاردهم تا نیمه قرن هفدهم، بسیاری از اروپایی‌ها دیدند کارهای سیاسی عمده همانند ایجاد دولت‌های مستقل را که باید نظم داخلی و امنیت خود در برابر دشمنان خارجی را تأمین می‌کردند.

2ـ دستاوردهای جدید رنسانس از تمدن یونان ـ روم (شامل نوشته‌های افلاطون) و تقویت تمایل به مطالعه دولت‌های مستقل با سازمان سیاسی کامل.

3ـ در طول جنگ‌های مذهبی در قرن 16 و 17 پروتستان‌ها، بحث و استدلال می‌کردند در حمایت از دولت‌های اقتدارگرا و آزاد در برابر ادعاهای باقی مانده از قرون وسطی در حمایت از اقتدار جهانی کلیسای کاتولیک.

از دیود وایت ادبیات تئوریکال درباره سیاست بین‌الملل پراکنده هستند و سه منبع اصلی برای آن وجود دارد. اول برخی از حوزه‌ها در حقوق بین‌المللی از جمله گردسیوس، دوم برخی از اندیشمندان سیاسی همانند کانت و روسو و سوم برخی سیاستمداران عملگرا همانند ماکیاولی و بیسمارک.

همانگونه که وایت در کتابش اشاره می‌کند او نویسندگان و ایده پردازان را به سه سنت تقسیم می‌کند:

1ـ رئالیست‌ها یا ماکیاولیست‌ها که به عناصر آنارشی گونه سیاست بین‌الملل و دولت‌های مستقلی که روابطشان با جنگ کنترل می‌شود تأکید می‌کنند. که این مکتب توسط فیلسوفانی همانند بیکن و هابز و سیاستمدارانی همانند فردریک کبیر ترویج شده است، آن‌ها تعهدات قانونی و اخلاقی بین‌المللی را براساس قانون طبیعی انکار می‌کنند.

2ـ خردگرایان یا گروسیوسی‌ها، که بر دیپلماسی، تجارت و نهادها برای روابط میان دولت‌های مطلقه تأکید کرده‌اند. این مکتب توسط فیلسوفانی همانند لاک و سیاستمدارانی چون برک، گلدوستون گسترش پیدا کرده است. آن‌ها معتقد بودند که تعهدات اخلاقی ریشه در حقوق طبیعی دارد.

3ـ انقلابی گرایان یا کانتی‌ها، که بر مفهوم جامعه‌ای از دولت‌ها یا خانواده ملت‌ها و مسائل اخلاقی و حقوق بشر تأکید داشته‌اند. بزرگان این مکتب در پروتستان‌ها و جناح کاتولیک قرار داشتند. انقلابی‌گرایان فرانسوی همانند روسو، طرفداران یک همگرایی تدریجی در تجارت بین دولت‌ها و اجماع افکار عمومی دنیا همانند گوبون و برایت و ایدئولوژی گرایانی همانند کمونیست‌ها و فاشیست‌ها.

آنچه که وایت سنت می‌خواند

سخنرانی‌های وایت آنچه را که وی به عنوان سنت معنی می‌کند را مشخص می‌کند. وی معتقد است که هر کدام از این سنت‌ها به صورت عقلانی و پیوسته ظهور کرده‌اند. واقع گرایی و خردگرایی یک سنت عقلانی و منطقی را طرح کرده‌اند. خردگرایان با یونان باستان و کسانی هم چون اکویناس و گروسیوس آغاز کرده‌اند. واقع گرایی از یک خود آگاهی براساس رهیافت ماکیاولی و کسانی چون بیکن و فردریک کبیر ادامه پیدا کرده است. و انقلابی گرایان و اجداد آن‌ها که عقایدشان گنگ و مبهم است و نسبت به سایر موج‌ها از قدرت کمتری برخوردارند. در واقع کار وایت تلاش برای تحریف مرکز اصلی و دکترین‌های خاص هر کدام از این سه سنت بود. البته وی از یک سنت چهارم هم صحبت می‌کند که نسبت به سایر سنت‌ها از اهمیّت کمتری برخوردار است و او آن را تحول گرایی معکوس می‌نامد که یک سنت صلح طلب است. هدف این رهیافت برانگیختن عشق در قلب همه مردم و دگرگون جهان به وسیله دگرگون کردن روح انسان‌هاست.

وضعیت وایت (عقیده وایت در مورد اعتبار سنت‌ها)

وایت در سخنرانی هایش بیان می‌کند من از هیچ یک از این تئوری‌های خاص حمایت نمی‌کنم فقط تلاش وی برای نشان دادن مدارکی در مورد این سنت‌ها است. هم چنین در پارگراف آخر کتابش نشان می‌دهد که: «من وضعیت خودم را در حول این حلقه ناپایدار یافته‌ام». به هر حال وایت هیچ نگاه جانبدارانه‌ای نسبت به این سه سنت ندارد و در واقع انتقاداتی را از واقع گرایان، خردگرایان نیز و انقلابی گرایان داشته است.

بررسی انتقادات از تحلیل‌های وایت

هولی بول معتقد است که وایت در نشان دادن دیدگاه‌های متفاوت کانت، گروسیوس و ماکیاولی بسیار جاه طلب بوده است و اکثر ابعاد نظرات آن‌ها را مورد بررسی قرار داده است. امّا در واقع اینگونه نیست. وایت بر تفاوت‌های بین سنت‌ها به عنوان پارادایم با انواع آرمانی آن تأکید کرده است او یک سری از تفاوت‌های قابل مشاهده را در فلسفه‌ها، سیاست‌ها و فرضیات آن‌ها براساس اسناد واقعی و روشن بیان کرده است. وی یک نتیجه‌گیری کلی را درباره اصول انتزاعی به صورت تاریخی و با مثال‌های تاریخی عنوان کرده است.

مطلب دیگری که بول بر علیه وایت مطرح می‌کند این است که وی از بحث تاریخی در مورد تفکر درباره جنبه‌های اقتصادی روابط بین‌الملل ناتوان بوده است. امّا در واقع اینگونه نبود وایت تا آنجایی مسایل اقتصادی را مطرح کرده بود که فیلسوفان سیاسی و تصمیم گیرندگانی را که او بررسی کرده بود به آن‌ها اشاره کرده بودند.

قسمت بعدی انتقاد بول به وایت این است که دیدگاه وی درباره روابط بین‌الملل ناشی از بدبینی خاص وی است، امّا اینگونه نیست. درست است که وایت معتقد است که جنگ غیرقابل اجتناب است امّا از جنگ‌های خاص می‌توان پرهیز کرد و نظر وی در مورد پایان دادن به جنگ به خردگرایان نزدیک‌تر است که معتقدند به پذیرفتن جنگ به عنوان یک حالت نرمال از طبیعت بشر، اگرچه نفرت انگیز است و تعهد برای اینکه چگونه می‌توان آن را مهار یا محدود کرد. درست است که وایت فاقد خوشبینی کانت و دیگران در سنت انقلابی گرایی بوده است امّا وی بدبینی واقع گرایان در مورد وضعیت انسان را آشکارا رد کرده است.

مقایسه تحلیل وایت با سایر تفاسیر

درباره تاریخ تفکرات غربی در مورد روبط بین‌الملل چندین بررسی تاریخی وجود دارد. نورتج فیلسوفان را از یونان باستان به دو دسته محافظه کاران و منسوخ گرایان تقسیم کرده است. پل سابوری تحلیل‌ها و سیاستمداران را به دو دسته رئالیست‌ها و ایده آلیست‌ها تقسیم کرده است. امّا تحلیل سه جانبه وایت ارزش بیشتری نسبت به سایرین دارد و سنت سومی را نیز بررسی کرده است و تفاوت‌های اساسی قایل می‌شود بین رئالیست‌ها٬ آنهایی که جنگ را به عنوان یک اصل اساسی تأیید می‌کنند. خردگرایان، کسانی که سعی می‌کنند، فضا، دامنه و اثرات جنگ‌هایی را که نمی‌توان از آن‌ها پرهیز کرد را محدود کنند و انقلابی گرایان٬ آن‌هایی که معتقدند که جنگ باید به طور کلی حذف شود. کار وایت از اهمیّت زیادی برخوردار است زیرا یک تحقیق کامل و تحسین برانگیز از تاریخ تفکرات غربی درباره روابط بین‌الملل مبتنی بر یک سازماندهی سه‌گانه است. سازماندگی وی به دلیل واقعیت‌های تاریخی پیچیده و مهمش و در برگرفتن همه فیلسوفان سیاسی عمده سیستم دولت‌های غربی از اعتبار بیشتری برخوردار است.

اروپا محوری و فراتر از آن

بال و پورتر معتقدند که تحلیل وایت اروپا محور است و نظرات مهمی در مورد سنت تفکر درباره روابط بین‌الملل در هند، چین و جهان اسلام ندارد. البته این به دلیل آن است که این سنت‌ها به نهادهای بین‌المللی، نگرش‌های عمومی و سیاست‌ها حتی در جوامع غیرغربی به دلیل تسلط غرب در طول ظهور سیستم‌های اروپا محور از قرن پانزدهم تا قرن بیستم شکل داده‌اند.

وایت وقت زیادی را در مورد روابط متقابل اروپا با جوامع غیراروپایی صرف کرده است. فصل طولانی از کتاب وی تحت عنوان «تئوری بشریت: بربرها»، اختصاص داده شده است به قانون و تاریخ اجرایی استعمارگرای بریتانیا و تاریخ گسترش جهانی سیستم دولت‌های غربی اروپا محور، او در این بخش قانون کشورهای مختلف غربی را در رابطه با بربرها و نظر مکتب خردگرایی، واقع گرایی و انقلابی گرایان را در مورد بربرها مورد بررسی قرار داده است.

البته بول معتقد است که وایت نسبت به مردم غیرغربی و اهداف آن‌ها بی تفاوت است. امّا در واقع اینگونه نبوده است. وی بر سنت‌های غربی در رفتار با بربرها و ترکیب تحلیل‌های کارآمد تاریخی با یافته‌های تئوریکی در مورد استعمارگران و رفتارشان با بربرهای آسیب پذیر به دلیل تسلط سیستم دولت محوری اروپاییان بر غیرغربی‌ها تمرکز کرده است.

برتری‌های تحلیل وایت

1ـ تحلیل مارتین وایت از متفکران اصلی سنت‌های مهم غربی درباره روابط بین‌المللی می‌تواند یک معیار محکم را برای پیش بردن تحقیقات ارائه کند.

2ـ تحلیل وایت می‌تواند به تحلیل آنچه که فرهنگ استراتژیک (strategic culture) مناطق فرهنگی خاص ملت‌ها یا نخبگان نامیده می‌شود كمك كند.

3ـ این سنت‌های وایت پیشنهاد می‌کند یک چارچوب از تحلیل بزرگ‌تر و با ارزش‌تر آموزشی را برای مذاکرات درباره سیاست امنیتی و خارجی، نظم بین‌المللی در تاریخ و دیدگاه فلسفی. البته تحلیل وی یک چارچوب مفید را برای مطالعات فیلسوفان خاص، آنهایی که یک نقش اساسی در مجموعه‌ای از تئوری‌ها درباره سیاست بین‌الملل داشته‌اند ایجاد کرده است.

سیده صدیقه حسینی


شنبه 24 مرداد 1388

اقتدارگریزی چیزی است که دولت‌ها خودشان می‌فهمند

   نوشته شده توسط: حسینی    نوع مطلب :روابط بین الملل ،

اقتدارگریزی چیزی است که دولت‌ها خودشان می‌فهمند
ساخت‌های اجتماعی سیاست قدرت الکساندر ونت
امروزه مباحث میان واقع گرایان و لیبرال‌ها در مورد میزان تأثیر ساختار (اقتدارگریزی و توزیع قدرت) برفرایند (تعامل و یاد گرفتن) و نهادها بر فعالیت دولت است. بحث بین نوواقع گرایان و نولیبرال‌ها بر تعهد مشترک نسبت به خردگرایی استوار است آن‌ها هم چنین در مباحثی هم چون شیوه قالب‌بندی مسائل پژوهشی: فرض‌های مشابه درباره کارگرازان، تعریف امنیت براساس منافع شخصی و دولت نفع طلب به عنوان نقطه آغازی بر نظریه‌پردازی اتفاق نظر دارند.
واقع گرایان معتقدند که نظام‌های اقتدار گریز (آنارشی) مبتنی بر خودیاری است. نظام‌های آنارشی، نظام‌هایی هستند که در آن‌ها اقتدار و امنیت دسته جمعی وجود ندارد. در عین حال لیبرال‌ها معتقدند که نظام آنارشی دولت‌هایی را به وجود می‌آورد که هویت نفع طلب برونزا نسبت به عملکرد دارند. هدف این مقاله پل زدن میان دو سنت لیبرالیسم و سازه انگاری است و اینکه نهادهای بین‌المللی می‌توانند سبب تغییر شکل هویت‌ها و منافع شوند که این مستلزم یک شکل جامعه شناختی و اجتماعی روانشناختی از نظریه نظامانی است که درآن هویت‌ها و منافع متغیرهای مستقل هستند.
ونت معتقد است که سازه انگاری مشارکت مهمی در توجّه لیبرال‌ها به شکل‌گیری هویت و منافع دارد. و استدلال وی در برابر این ادعای نوواقع گرایان که ساختار آنارشی، خودیاری را امری بدیهی می‌داند این است که خودیاری و سیاست قدرت نتیجه آنارشی (ساختار) نیست بلکه به خاطر فرایند است. خودیاری و سیاست قدرت ویژگی‌های اصلی فرایند نیستند بلکه آنارشی چیزی است که دولت‌ها خودشان می‌فهمند، ساختار موجودیتی جدا از فرایند ندارد. ونت معتقد است که از سه طریق هویت‌ها و منافع در شرایط آنارشی تغییر شکل پیدا می‌کند. از طریق نهاد حاکمیت، از راه ظاهر شدن همکاری، تلاش‌های عامدانه برای تغییر شکل شکل یافتن از هویت‌های خودپرستانه به هویت‌های جمعی.
اقتدارگریزی و سیاست قدرت
واقع گرایان سنتی معتقدند که خودپرستی و سیاست قدرت مربوط به طبیعت انسان است امّا نوواقع گرایان آن را مربوط به ساختار می‌دانند. والتز در کتاب: انسان، دولت، جنگ، طبیعت انسان و سیاست داخلی دولت‌ها را دلیل جنگ می‌داند امّا درکتاب «سیاست بین‌الملل» خود بر ساختار آنارشی، خودیاری و سیاست قدرت تأکید می‌کند و از نقش عملکرد اول و دوم می‌کاهند.
ونت با این نظر والتز مخالف است و استدلال خود را در سه سطح ارائه می‌دهد. اول، با نشان دادن اینکه ادراک‌های نفع طلبانه از امنیت ویژگی‌ای نیست که توسط آنارشی ایجاد شده باشد، مفاهیم خودیاری و آنارشی را از هم جدا می‌کند. دوم نشان می‌دهد که چگونه احتمال دارد خودیاری و سیاست قدرت رقابتی از طریق فرایندهای تعامل بین دولت‌ها ایجاد شوند. سوم برای ارزیابی اثر عوامل طبیعت انسان و سیاست داخلی دولت‌ها بر شکل‌گیری هویت در انواع مختلف آنارشی، آن‌ها را مجددا تعریف می‌کند.
اقتدارگریزی، خودیاری و شناخت بین الاذهانی
والتز ساختار سیاسی را در سه بعد تعریف می‌کند: اصول نظم دهنده (آنارشی)، اصول متمایز کننده، توضیح توانایی‌ها. امّا والت استدلال می‌کند که توازن تهدید بیش از توازن قوا کنش دولت را تعیین می‌کند و تهدیدها به گونه‌ای اجتماعی ساخته می‌شوند. خودیاری نیز یکی از این ساختارهای بین الاذهانی است و اثر توضیحی قطعی در نظریه دارد. ونت به این سؤال که آیا خودیاری یک ویژگی منطقی آنارشی است؟ اینگونه جواب می‌دهد که هیچ ساختار خاصی به طور منطقی از آنارشی ناشی نمی‌شود. زیرا یکی از اصول بنیادین نظریه اجتماعی سازه انگار این است که مردم نسبت به چیزها و دیگران، بر پایه معنایی که آن‌ها برایشان دارند عمل می‌کنند. بنابراین توزیع قدرت همواره بر محاسبات دولت‌ها اثر گذار است امّا چگونگی تأثیر آن بستگی به درک و انتظارات ذهنی دو طرف از یکدیگر دارد، در واقع این معناهای جمعی است که ساختارهای نظم دهنده به اعمال ما را شکل می‌دهند.
مورد بعدی که ونت توضیح می‌دهد هویت‌ها هستند که مبنای منافع قرار می‌گیرند. هویت‌ها ذاتاً رابطه‌ای هستند که در چارچوب یک جهان خاص به گونه‌ای اجتماعی ساخته می‌شوند. بنابراین هر هویتی یک تعریف ذاتاً اجتماعی از یک کنش‌گر است که زمینه در نظریه‌های دارد که کنش‌گران به طور جمعی درباره خود و دیگران دارند و به ساختار جهان اجتماعی شکل می‌دهند و هر کنش‌گر در وضعیت‌های مختلف هویت خود را تعریف می‌کند.
یک نهاد عبارت است از مجموعه نسبتاً ثابت یا ساختاری از هویت‌ها و منافع. نهادها اساساً هویت‌های ادراکی هستند که جدا از ذهنیت کنش‌گران درباره چگونه کار کردن جهان وجود ندارد. به این ترتیب نهادی شدن عبارت است از فرایند درونی سازی هویت‌ها و منافع جدید. بنابراین خودیاری یک نهاد است، یکی از ساختارهای متعددی که احتمال دارد در وضعیت آنارشی وجود داشته باشد. فرایندهای شکل‌گیری هویت در وضعیت آنارشی بیش از همه چیز در پی حفظ امنیت خود است دراین شرایط‌ها سه نوع نظام امنیتی دارم:
1ـ نظام امنیتی رقابتی، که در آن دولت‌ها امنیت را به صورت منفی نسبت به یکدیگر تعیین می‌کنند به طوری که امنیت یک دولت به زیان امنیت دولت دیگر است. تعیین هویت به صورت منفی نظام‌های واقع گرای مبتنی بر سیاست قدرت را به جود می‌آورد. بنابراین در چنین نظامی اقدام دسته جمعی تقریباً غیرممکن است.
2ـ نظام امنیتی فردگرا، که در آن دولت‌ها نسبت به رابطه بین امنیت خودشان و دیگران بی‌تفاوت هستند. این وضعیت نظام‌های نولیبرال را به وجود می‌آورد که دولت‌ها به سود مطلق توجّه می‌کنند و موقعیت یک دولت در توزیع قدرت اهمیّت کمتری دارد و اقدام جمعی امکان پذیرتر است.
3ـ نظام امنیتی مبتنی بر همکاری، که در آن دولت‌ها امنیت را نسبت به یکدیگر به صورت مثبت می‌نگرند و امنیت هر کدام مسئولیت سایر دولت‌ها تصور می‌شود که در مفهوم خودیاری جای نمی‌گیرد زیرا «خود» که منابع براساس آن تعیین می‌شود جامعه است و منافع ملّی، منافع بین‌المللی است.
بنابراین بر پایه این دیدگاه خودیاری نوعی نهاد بین الاذهانی است که یک نوع آنارشی را به وجود می‌آورد نه تنها نوع آن را در اینجا ونت به تعریف سه قسمتی والتز از ساختار یک قسمت اضافه می‌کند: یعنی ساختار هویت‌ها و منافع که به طور بین الاذهانی در نظام ساخته شده است. بنابراین وی معتقد است که خودیاری یک نهاد است نه یک ویژگی که توسط آنارشی ایجاد شده باشد.
بنابراین چه چیزی خصیصه تأسیسی وضع طبیعی پیش از تعامل است؟ نخست، حامل مادی کارگزار که شامل توانایی‌های ذاتی آن است و دوم میل به حفظ این حامل برای بقاء. والتز معتقد است که ساختار با دو سازوکار رقابت و جامعه پذیری، کنش دولت را مشروط می‌گرداند، که محتوای استدلال او درباره این مشروط سازی یک نظام مبتنی بر خودیاری را پیش فرض قرار می‌دهد که خودش خصیصه ایجاد شده توسط آنارشی نیست.
اقتدارگریزی و ساخت اجتماعی سیاست قدرت
سازه انگاران معتقدند که معناهایی که کنش براساس آن‌ها سازمان می‌یابند از تعامل ایجاد می‌شوند. دو کنش‌گر را در نظر بگیرید که برای نخستین بار مقابل یکدیگر قرار می‌گیرند و هیچ تاریخی در مورد امنیت و عدم امنیتی بین آن‌ها وجود ندارد. آن‌ها چه باید بکنند؟ واقع گرایان معتقدند که باید بر پایه بدترین مفروضات درباره نیات طرف مقابل عمل کرد. امّا اکثر تصمیمات بر پایه احتمالات گرفته می‌شود و این‌ها را تعامل، یعنی آنچه کنش‌گران انجام می‌دهند ایجاد می‌کند.
در آغاز کار
٬
خویش ژست می‌گیرد. استنباط اینکه این ژست گرفتن تهدید است یا خیر؟ به دو چیز بستگی دارد: 1ـ کیفیت‌های مادی ژست گرفتن و کیفیت‌های مادی خویش و 2ـ که مربوط می‌شود به دگر، هنگامی که خودش چنین ژستی را می‌گیرد از این کیفیت‌ها قصد می‌کند. بنابراین قبل از ژست گرفتن نباید فرض کرد که دولت مقابل تهدید است زیرا فرایند علامت دادن، تفسیر کردن و پاسخ دادن است که یک عمل اجتماعی را کامل می‌سازد و فرایند خلق معناهای بین الاذهانی را آغاز می‌کند. به عبارت دیگر از راه تعامل مبتنی بر معامله به مثل است که ساختارهای اجتماعی نسبتاً پایدار به وجود می‌آید و نمونه قرار داده می‌شود تا براساس آن‌ها هویت‌ها و منافع خود را تعریف کنیم. بنابراین این معناهای دسته جمعی و ادراکات متقابل از یکدیگر است که همواره در فرایند تعامل وجود دارد و هویت‌ها و منافع را به وجود می‌آورند. به این ترتیب اگر دولت‌ها خودشان را در یک نظام خودیاری می‌یابند به آن علت است که عملکردهایشان به آن ترتیب بوده است. تغییر عملکردها شناخت بین الاذهانی را تغییر خواهد داد که نظام را تأسیس می‌کنند.
دولت‌های بهره‌گیر (غارت‌گر) و اقتدارگریزی به مثابه علت مبتنی بر آزادی عمل
چرا نظام مرکب از دولت‌ها به هویت‌های خودنگر مینجامد نه هویت‌های دسته جمعی؟ یکی از دلایل آن، دولت‌های توسعه طلب است. رفتار تجاوزکارانه این دولت‌ها سایر دولت‌ها را مجبور به پاسخ می‌کند زیرا می‌دانند کوتاهی در انجام چنین کاری آن‌ها را نابود می‌کند. در یک وضعیت آنارشی مرکب از دو دولت اگر خویش بهره‌گیر باشد دگر باید یا امنیتش را براساس خودیاری تعریف کند یا بهای آن را بپردازد. در یک وضعیت آنارشی مرکب از طرف‌های زیاد اثر توسعه طلبی بستگی به سطح هویت دسته جمعی دارد که نظام قبلاً به دست آورده است. حال اگر ساختار هویت‌ها و منافع قبلاً در یک جهان هابزی شکل گرفته باشد چنین اتحادیه دفاعی به وجود نخواهد آمد. امّا اگر هویت امنیت جمعی نیرومند باشد جمع بر مبنای همه برای یکی، یکی برای همه به دفاع از قربانی در برابر دولت توسعه طلب خواهند پرداخت. حال اگر بهره‌گیر ضعیف باشد شکست خواهد خورد و امنیت جمع به دست خواهد آمد. اگر دولت توسعه طلب قوی باشد سیاست قدرت مبتنی بر توازن به وجود می‌آید.
منبع بهره‌گیری نیز مهم است اینکه توسعه طلبی به دلیل طبیعت بشر، سیاست داخلی یا ساختار نظام بین‌الملل به وجود می‌آید، حال اگر تضمین شود که امنیت دولت توسعه طلب حفظ و تأمین خواهد شد احتمالاً دولت جانی به جان پناه بدل شود. بنابراین نقش بهره‌گیری در کثرت پیدا کردن نظام خودیاری، با تمرکز نظام‌مند برفرایند سازگار است.
تغییر شکل‌های نهادی سیاست قدرت
این واقعیت که جهان‌های سیاست قدرت به طور اجتماعی ساخته شده‌اند به دو دلیل تضمین نمی‌کند که دولت‌ها با یکدیگر سازگار باشند. اول اینکه هر نظام اجتماعی به محض ساخته شدن با هر یک از اعضای خود به مثابه یک واقعیت عینی اجتماعی برخورد می‌کند که برخی رفتارها را تقویت و برخی را منع می‌کند. دوم اینکه احتمال دارد منافع کنش‌گران در حفظ نقش هویتی نسبتاً ثابت مانع بروز تغییر نظامانی شود.
حاکمیت: شناسایی و امنیت
اصل حاکمیت با فراهم آوردن مبنایی اجتماعی برای فردیت و امنیت دولت سبب تغییر شکل وضعیت هابزی می‌شود. حاکمیت یک نهاد است و فقط به اتکای برخی درک‌ها و انتظارات بین الاذهانی وجود دارد. یک حاکمیت بدون حاکمیت دیگری وجود ندارد. این درک‌ها و انتظارات نه تنها نوع خاصی از دولت بلکه نوع خاصی از جامعه را به وجود می‌آورد که هویت‌ها در آن خردمندانه است. دولت برخوردار از حاکمیت یعنی کامل شدن مداوم عملکرد و عملکرد هم هسته اصلی تصمیم‌های سازه انگار در مورد مسأله رابطه ساختار و کارگزار است.
هم‌چنین رویه‌های حاکمیت درک نسبت به امنیت و سیاست قدرت را از سه طریق تغییر می‌دهد. نخست دولت‌ها به تعریف امنیت خود و دیگران براساس حفظ حقوق مالکیت خود بر سرزمین‌های خاص می‌پردازند. دوم، به همان میزانی که دولت‌ها هنجارهای حاکمیت را درونی بسازند به همان اندازه نسبت به حقوق سرزمینی دیگران نیز احترام را رعایت خواهند کرد. سوم، به همان میزان که جامعه پذیری مداوم دولت‌ها به آن‌ها می‌آموزد که حاکمیت‌شان بستگی به پذیرش دیگران دارد، می‌تواند برای حفظ امنیت خود بیشتر به سمت ساخت نهادی جامعه بین‌المللی بروند.
همکاری میان خودپرستان و تغییر شکل هویت‌ها
در یک وضعیت هابزی احتمال همکاری بسیار مشکل است امّا حاکمیت‌با کاستن از ترس دولت‌ها نسبت به یکدیگر، این جهان هابزی را به جهان لاکی تبدیل می‌کند که در آن حقوق مالکیت به طور متقابل به رسمیت شناخته می‌شود و شرط لازم برای این همکاری وجود وابستگی متقابل است. به این معنا که منفعت‌های بالقوه‌ای وجود دارند که نمی‌توان با اقدام یکجانبه به آن‌ها تحقق بخشید. همکاری هم ژست گرفتنی است که تمایل به همکاری را به دیگران نشان می‌دهد. در طول زمان و از طریق بازی معامله به مثل هر یک از دولت‌ها یاد می‌گیرند انتظارات نسبتاً ثابتی را درباره رفتار دیگری داشته باشند و از طریق این انتظارات است که عادت به همکاری یا عدم آن شکل می‌گیرد.
سازه انگاران معتقدند که فرایند خلق نهادها، عبارت از فرایندی در مورد درک‌های جدید درونی کردن خود و دیگری و به دست آوردن نقش‌های هویتی جدید است. بنابراین مسأله همکاری بیشتر بنیان شناختی دارد تا رفتاری به این ترتیب فرایند همکاری حتی اگر در آغاز دلایل خودپرستانه داشته باشد گرایش به آن دارد که با ساختن مجدد هویت‌ها و منافع براساس درک‌ها و تعهدات جدید بین الاذهانی آن دلایل را مجدداً تعریف کند.
نظریه راهبردی لحظه حساس و امنیت دستجمعی
تغییر شکل هویت و منافع از راه تکامل همکاری با دو محدودیت مهم روبرو است. اول اینکه فرایند اشاره شده تدریجی و کند است. دوم اینکه، داستان تکامل همکاری این امر را پیش فرض قرار می‌دهد که کنش‌گران به طور منفی نسبت به یکدیگر هویت پیدا نمی‌کنند. زیرا کنش‌گران در درجه نخست باید به منفعت‌های مطلق توجّه کنند. هم‌چنین برای تغییر شکل دادن به نقش‌ها یا فائق آمدن بر آن‌ها دو پیش شرط لازم است.
اول اینکه باید دلیلی وجود داشته باشد که فرد درباره خود از دید جدیدی فکر کند و دوم هزینه‌های مورد انتظار از نقش بین‌المللی بیش از پاداش‌های آن‌ها نباشد.
اینکه چگونه ممکن است دولت‌ها نظام امنیتی مبتنی بر رقابت را به نظام مبتنی بر همکاری تغییر دهند، این فرایند به چهار مرحله تقسیم می‌شود:
1ـ فروپاشی اجماع در مورد تعهدات هویتی.
2ـ باز تولید انگاره‌های جدید درباره خود و تعیین هویت جدید در مورد خود و اهداف.
3ـ ایجاد عملکردهای جدید و نقش دادن به دیگران ` استفاده از عملکردهای تغییر شکل دهنده یعنی دست زدن به ابتکارهای یک جانبه و قبول تعهدات با ارزش بین‌المللی.
4ـ دیگران هم باید به این عملکردها پاداش دهند که خویش را تشویق کند که این عمل را بیشتر انجام دهد.
این کار در طول زمان به جای یک تعیین هویت منفی یک تعیین هویت مثبت را بین امنیت خود و دیگری نهادین خواهد ساخت و براساس آن یک پایه بین الاذهانی محکم برای آن چیزهایی فراهم خواهد آورد که در اصل تعهدات موقت نسبت به هویت‌ها و منافع جدید بوده‌اند.
نتیجه
همه نظریه‌های روابط بین‌المللی بر نظریه‌های اجتماعی رابطه بین کارگزار، فرایند و ساختار اجتماعی استوارند. مقاله حاضر با این استدلال که نمی‌توانیم یک ساختار خودیاری هویت و منافع را به تنهایی از اصل آنارشی بگیریم به چالش با یک توجیه مهم برای نادیده گرفتن شکل‌بندی هویت و شکل‌بندی منافع در سیاست بین‌الملل پرداخته است. ونت در این مقاله به رابطه بین آنچه که کنش‌گران انجام می‌دهند و آنچه که هستند پرداخته است. و معتقد است که درست است که از اهمیّت دولت‌ها برای همکاری‌های چند جانبه، جنبش‌های اجتماعی جدید و سازمان‌های بین الدولی کاسته شده است، امّا دولت‌های برخوردار از حاکمیت در میان مدت کنش‌گران سیاسی مسلط در نظام بین‌المللی باقی خواهند ماند و هر انتقالی به ساختارهای جدید اقتدار و هویت سیاسی جهانی از طریق آن‌ها صورت خواهد گرفت.
سیده صدیقه حسینی


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic